لینک سایت بزرگان ادبیات

آخرین نظرها

سرعت بارگزاری سایت...
 
کاربران سایت: 1 نفر مهمان
still lookin' for one thing real

 

برگشتم.

پاییز فصل پرتحرک و پردغدغه ای است. نمی شود آرام نشست؛ نمی شود آرام گرفت؛ ذاتش بر حرکت است. مقدمه ی زمستان بودنش چندان مطلوبم نیست، سرمایی هستم و آفتاب پرست؛ اما پویایی و دور شدن از رخوت تابستان اش را دوست دارم.

.

.

مهر سریع گذشت، مثل همه ی مهر ها. پروژه ی آماده شدن برای کنکور دکترا کلید خورد. مثل همه ی پروژه ها سنگین و جدی شروع شد و نرم نرم رو به افول گذاشت! با روزی 9 ساعت مطالعه آغاز شد و به هفته ای 3 روز مطالعه رسید. اما برنامه های جانبی به قوت خود باقی بودند. گرچه فرصت برای کتاب – جز آنها که برای امتحان خوانده می شوند - خیلی محدود شد، اما هنوز هم می شد شب ها دو سه چهار صفحه ای خواند و لذت برد. مهم ترین ثمره ی این ماه، "گفتگوهایی درباره انسان و فرهنگ" بود که مجموعه ی 23 گفتگو است در حوزه های انسان شناسی و فرهنگ، با برخی از شاخص ترین متخصصان این حوزه ها؛ دکتر فکوهی زحمت ترجمه اش را کشیده و انتشارات فرهنگ جاوید، زحمت چاپ اش را. محض مضاعف سازی انگیزه ی رفقا برای خواندن کتاب، عنوان بعضی از گفتگوها را عشق کنیم: زبان طبیعی عواطف – انسان شناسی سحر و جادو – محیط شناسی زبان ها – درهم آمیختگی فرهنگی – فرهنگ و اخلاق – دانشگاه ها، پادشاهان برهنه – از زنانگی تا مردانگی و...

اما زیباترین گفتگو میان گفتگوهای کتاب، مصاحبه ی دومینیک آنتوان گریزونی با "کلود لوی استروس" - قوم شناس و مردم شناس فرانسوی- است با عنوان"واژه نامه ی صمیمی". در این گفتگو، استروس در برابر هریک از واژه هایی که به او پیشنهاد شده، چند جمله بیان می کند و یک واژه نامه ی صمیمی از اندیشه های خود می سازد.

گریزونی: نوشتن

استروس: می نویسم تا دچار ملال نشوم. نوشتن را دوست دارم و همیشه در پی یافتن زیباترین جملات نیستم...

گریزونی: تدریس

استروس: اندیشیدن در حضور جمع.

گریزونی: زبان

استروس: یک تقدس که باید آن را پرستید.

گریزونی: کتاب

استروس: جوهر حیاتی که ما را تغذیه می کند.

گریزونی: کار

استروس: راهی برای داشتن وجدان آسوده.

[نقل مستقیم از کتاب] 

 

آبان، پنجمین همایش ملی پژوهش های ادبی، و مقاله ام که پذیرفته شد و تجربه ی فوق العاده ای بود. گرچه به عنوان یک زبان شناس، میان آن همه چهره های بزرگ ادبیات کمی احساس تنهایی می کردم، اما تشویق همین چهره های بزرگ بعد از ارائه ی مقاله ام با عنوان "تحلیل نقش های معنایی، مطالعه ای موردی در سبک داستانی معاصر"، لبریزم کرد از انرژی. 

 

و آذر، سفر به عراق. به کاظمین، سامرا، نجف و کربلا.

خالی شدیم، سرشار شدیم، خالی شدیم، و برگشتیم.

.

.

.

آغوش مان برای زمستانِ تازه رسیده، باز ِ باز است.

 

  

نیلوفر

 

 

 
Фёдор Миха́йлович Достое́вский

 

اما ژنرال هرگز از بابت ازدواج شتاب زده ی خود نمی نالید و آن را شیفتگی بی فکرانه ی جوانی نمی دانست و به قدری به همسر خود حرمت می گذاشت و به اندازه ای از او می ترسید که حتی گاهی می شد گفت دوستش دارد.*

.

.

.

اواسط ترم پیش فرصتی برای یادگیری زبان روسی پیش آمد. اینکه فرصت یاد شده را چطور و با چه بهانه هایی از دست دادم بماند؛ اما همان فرصت از دست رفته، جرقه ای شد برای گرایش ام به ادبیات روسیه؛ که بی تعارف خیلی محدود بود خوانده هایم در آن حوزه. این شد که تابستان 89 به ادبیات روسیه اختصاص یافت؛ و چه وسعت و غنایی دارد ادبیات این سرزمین.

اما میان تمام چهره های شاخص ادبیات روسیه، یک نفر هست که هرچه نوشته، شاهکار از آب درآمده و ستودنی. فئودور داستایووسکی تاریخ نگار و وقایع نگار نبود؛ با این وجود رمان هایی خلق کرد که فضای اجتماعی، فکری، و سیاسی روسیه ی قرن نوزدهم را به بهترین شیوه باز می تابانند. رمان هایی سراسر زندگی، با همه ی بالا و پایین هاش.

 

و آن چه که وا می داردم برای داستایووسکی ارزش و اعتبار بیشتری قائل باشم، قدرت او در شخصیت پردازی و توصیف های دقیق او از زیر و بم ها و جزئیات شخصیتی آدم های داستان هاش است. آدم های داستایووسکی، مصروع و مسلول و مجنون و مجرم، به شکل حیرت آوری نزدیک هستند. هرکدام بخشی از تو هستند، بخشی از خود واقعی تو ؛ و شگفت اینکه مردی از اهالی سرزمینی دور، دو قرن پیش از امروز، قلم به دست گرفته و تصویری با این وضوح از تو رسم کرده است. 

 

 

محض پیشنهاد :

تأملاتی در باب "ابله" داستایووسکی، نوشته ی هرمان هسه

“Thoughts on the Idiot by Dostoevsky” – Hermann Hesse

بازنگری "ابله" توسط اس بایات، گاردین، 26 ژوئن 2004

اسپارک نوتس سه شخصیت اصلی "برادران کارامازوف" –آلیوشا، ایوان، و دیمیتری- را اینطور تشریح کرده، که خواندن اش ضرر ندارد.

و قاعدتاً، ویکی پدیای همیشه در صحنه. 

 

 

*ابله - ترجمه ی سروش حبیبی - ص 29

.................................................... 

 

این روزها بازیگرها علاوه بر اینکه بد بازی می کنند، مجبورند به لهجه ای صحبت کنند که نابلدی و ناآشنایی شان با آن، ضعف بازی شان را مضاعف می کند و آدم نه تنها دلش می سوزد، که حالش هم بهم می خورد! 

 

کاش این همه سریال نداشتیم! 

 

....................................................

 

نیلوفر

 

 

 

 
But it seems you had other plans

 

 

هميشه اينطور نبود. اين اولين سالي بود كه يكي دو هفته مانده به تابستان، مطبوع ترين تفريح ام كنجكاوي در مورد برنامه هاي تابستاني آدم هاي اطرافم بود. خواسته يا ناخواسته، نقشه هاشان براي تابستان و برنامه هاشان براي گذران روزهاي داغ برايم جالب شده بود. و چه تنوعي داشت برنامه ها... از پروژه ي عظيم "در جستجوي زمان از دست رفته" تا كلاس رقص عربي.  

در مورد برنامه هاي شخصي ام –هم- بيش از هر سال فكر مي كردم. مثل آدمي كه آخرين تابستان عمرش را در پيش دارد؛ يا آدمي كه قرار است براي اولين بار تابستان را تجربه كند. گاهي حتي –برخلاف هميشه- ايده ها و نقشه هام را براي يكي دو نفر كه "كمي" از بقيه نزديك ترند بازگو مي كردم و آشكارا در انتظار واكنش مثبت بودم. خلاصه كنم، "تابستان" مهم شده بود برايم امسال. 

 

يك هفته از تابستان گذشت. كم و بيش از روزهام مراقبت مي كنم تا عقب نباشم. تا مطابق برنامه قدم بردارم. اما اعتراف مي كنم كه فقط از روزها مراقبت مي كنم، در مورد ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها زياد سخت گير نيستم. اجازه مي دهم گاهي هدر بروند... گاهي تلف شوند... كليت روز است كه برايم اهميت دارد و نه جزئيات آن؛ با اينكه خوب مي دانم اين براي آدمي كه اولين/آخرين تابستان زندگي اش را سپري مي كند، چندان پسنديده نيست.   

 

تابستان من با پايان موقتي دوره هاي اسپانيايي آغاز شد و با "كوري" ساخته ي فرناندو مريلس، كه بنا بر يك برنامه ي تك نفره براي بزرگداشت خالق اصلي اثر -ساراماگوي فقيد- تماشا كردم. اينكه اقتباس هاي سينمايي از آثار ادبي عموماً تجربه هاي موفقي از آب در نمي آيند قضيه ي اثبات شده اي است كه بايد منتظر مثال نقض اش نه ايستاد، كه نشست. اما "كوري" فرناندو مريلس ويژگي هاي مثبت و در خور توجه اي هم دارد. فيلم از جنبه هاي بصري قوي و خوبي برخوردار است كه گرچه آزاردهنده و حتي گاهي تنفربرانگيز مي نمايند، اما در نزديك تر كردن تو به فضاي داستان مؤثرند. كوري سرشار است از تصاوير هولناكي از دنياي بدون منطق و احساس، و روايتگر تلاش عده اي است انگشت شمار براي "انسان" ماندن و انساني رفتار كردن. در يكي از نقدهايي كه بر فيلم نوشته شده، به عبارت civilization in crisis برخوردم كه به نظرم دقيق ترين توصيف است از آنچه كه در "كوري" اتفاق مي افتد. سقوط يك تمدن، نابودي تمام مصاديق مدرنيته، و رواج درنده خويي و بدويت.

.

.

.

......................................  

 

طرح "تسهيم دانش"، يكي از جالب توجه ترين برنامه هاي دانشجويي اين چند سال اخير است. يك برنامه ي مطالعاتي نه فقط براي دانشجويان شهيد بهشتي، كه براي همه ي افراد علاقه مند. به اين ترتيب كه هر كس با ثبت نام در طرح مي تواند هر تعداد مجموعه –بنا به تمايل شخصي-  شامل سه يا چهار كتاب دريافت كند و طي مدت معيني –باز هم بنا به تمايل شخصي- خلاصه اي از كتاب ها را به صورت پاورپوينت به نشاني مربوطه ارسال كند. در پايان تمام خلاصه ها در اختيار تمام شركت كننده ها قرار مي گيرد و از همه مهم تر، كتاب ها در دست تو امانت نيست، به عنوان هديه به خودت تعلق مي گيرد. محتواي كتاب ها عموماً فلسفي، ديني، سياسي، و اجتماعي است. به علاوه، هر زمان كه كار يك مجموعه به انتها رسيد مي تواني مجموعه ي بعدي را درخواست كني؛ اما خلاصه ي كتاب ها حتماً بايد تا مهلت از پيش تعيين شده آماده شود. براي اين تابستان –علي الحساب- يك مجموعه ي سه كتابه گرفتم: آشنايي ايرانيان با فلسفه هاي جديد غرب، اسلام و جهاني شدن، و بچه ي محله ي جلالي. طرح پر از مزيت است و فهرست كتاب ها حقيقتاً وسوسه برانگيز.

.

.

.

.......................................

 

نيلوفر

 

 
The big bad world doesn’t owe you anything

 

 

توی کتابخانه ی ما یک کتاب بود، از خیلی وقت پیش، از کودکی من، از وقتی به یاد دارم. یک کتاب در قطع جیبی، با تصویر کاریکاتوری از دو مرد بر جلدش، با ورق های کاهی، با داستان های خنده دار. اسم کتاب "تا کتک نخورم آدم نمیشم" بود و اسم نویسنده، "عزیز نسین".

چندی پیش 10 جلد از کتاب هاش را هدیه گرفتم، و چه هدیه ی باشکوهی. تا خود شب صد بار زیر و رو کردم شان و نگاه کردم شان و لذت بُردم شان!

 

درس و مشق را بی خیال؛ عزیز نسین را عشق است.

 

عزیز نسین ترک بود. اسم حقیقی اش محمد نصرت بود و 80 سال شیرین از خداوند عمر گرفت؛ از 1915 تا 1995؛ و در این 80 سال تا توانست، نوشت؛ رمان، داستان کوتاه، خاطره، سفرنامه، شعر، افسانه... در این 80 سال روزنامه نگاری هم کرد، زندان هم رفت، ادا و اطوارهای خاص خودش را هم درآورد، کتاب هاش هم ترجمه شد.

اینکه بعدتر کتاب هاش ممنوع شد و چرا ممنوع شد، دخلی به من ندارد. نقداً لذت می برم از سادگی نوشته هاش و همین ما را بس. 

 

................................................................... 

 

آرژانتین تنها سرزمین فوتبالیست های کار درست نیست. این وسط فیلمسازهایی هم هستند که فیلم های پدر و مادر داری از جنس "راز چشم هایش" می سازند و اسکار هم می گیرند. خیلی وقت بود فیلمی ندیده بودم که اینطور غیرمنتظره تمام شود. این سنت رایج "پایان فیلم در ابهام" را دوست ندارم. فیلم هایی را می پسندم که آخرش چنان سیلی بخوری که نفهمی از کجا خوردی؛ و "راز چشم هایش" از این دست فیلم ها بود. یک داستان جنایی با حواشی عاشقانه و بازی خوب ریکاردو دارین و کارگردانی قوی خوان خوزه کامپانیا، محصول 2009.

اگر بنا باشد توی هر فیلم یکی از کاراکترها بیشتر از بقیه به دل ات بنشیند و بعد از پایان فیلم بیشتر از بقیه فکرت را مشغول کند، در "راز چشم هایش"، پابلو، همکار الکلی بنخامین، به حق شایسته ی این امتیاز است. 

 

باز هم ممنونم از رفقای نازنین ام در کانون "نگاه هفتم"، که به برکت وجودشان هر دو هفته یک بار، چهارشنبه ها، می شود بهترین فیلم ها را در فرهنگسرای شفق دید و لذت برد. 

 

................................................................... 

 

نمایشگاه گروهی عکس "ماخونیک هم هست" در خانه ی هنرمندان، دیدنی بود.

 

...................................................................

 

این هفته آخرین جلسه ی کلاس در دوره ی کارشناسی ارشد برگزار می شود و همین "آخرین" بودن، مانع از دودَر کردن اش می شود! آخرین ها را باید پاس داشت و ارج نهاد. هرچه نباشند آخرین هستند و قرار است دیگر تکرار نشوند.

 

زبان شناس شدیم یعنی ؟!

 

..................................................................

 

نیلوفر

 

 

 
Don't give in without a fight

 

دلم می خواست گوشه ی هر چهار پله یک گلدان شمعدانی بگذاریم برای قشنگی، و پدرم گفته بود که دزد می بَرد. روزنامه نگار بود، عینک می زد، سبیل داشت، و پروانه ها بالای دیوار پر گل خانه های مقابل بال بال می زدند.    

 

................................ 

 

"پیکر فرهاد" را کتاب فروش –علیرغم میل ام- دست ام داد به عنوان امانت و قول گرفت که بخوانم اش و برگردانم اش. با این شرط گرفتم که طبق عادت مألوف هر جای کتاب که هوس کردم چیزی بنویسم و خطی بکشم. خواندم و روزهای بوف کور خواندن ام تداعی شد در دوازده سالگی و گیج شدن و هیچ نفهمیدن و باز روزهای بوف کور خواندن در بیست سالگی و باز گیج شدن و روزهای "داستان یک روح" خواندن و نقدهایی که بر بوف کور نوشته شده بود و روزهای فرمالیسم و نقد روانشناسانه و نقد اسطوره گرا و روزهایی که پاینده نقد ادبی یادمان می داد و نگاهمان را به قول خودش انتقادی می کرد و سخت گیر بود و اخمو و من همیشه نگران بودم که نکند یک روز توی کلاس سکته کند، از عصبانیت.

 

نه او سکته کرد [الحمدالله] و نه نگاه من انتقادی شد.   

 

کسی می داند "پروانه" که کم و بیش هفت بار توی داستان تکرار شده، آرکی تایپ (کهن الگو) چیست؟

 

................................  

 

و "دا" ، نمی شود گذشت ازش... قوی تر از آن است که رها کند ات... آن قدر که به خودت می آیی و می فهمی درد چشم هات مال تاریک شدن هواست و چراغ ِ هنوز خاموش. جان می دهد برای وقت های ناراحتی، تا بخوانی و بدانی که ناراحتی ات چندان هم "ناراحتی" نیست. می شود خیلی "ناراحت" تر از تو بود و دوام آورد. سبک نگارشی اش خیلی ساده است، گاهی ساده تر از آنچه باید باشد، اما گیرا ست، و همین خوب است. 

 

در صدد ام خوابی ببینم در مایه های "دا". طوری که خودم هم حضور داشته باشم، درست وسط ماجرا. جای هیچ کدام از شخصیت ها نباشم. خودم باشم. اما باشم. هر شب دست می گیرم اش تا عملی شود برنامه ام. 

خیره نگاه می کنی، فروید ؟! پوزخند می زنی؟ کور خوانده ای، مَرد ! می بینم خوابم را بالاخره شبی...  

 

................................   

 

اگر مرا مخیّر کنند میان آن که در نماز شوم یا در بهشت، آن بهشت بر این نماز اختیار نکنم، که آن بهشت اگر چند ناز و نعمت است این نماز راز ولی نعمت است، آن نزهت گاه آب و گل است و این تماشاگاه جان و دل است، آن مرغ بریان است در روضه ی رضوان و این روح و ریحان است در بستان جان.  

 

[شبلی، مجنون عاقل]  

 

................................  

 

زیاده حرفی نیست.   

 

 

نیلوفر.     

 

 

 

 

 
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 9 از 20