لینک سایت بزرگان ادبیات

آخرین نظرها

سرعت بارگزاری سایت...
 
کاربران سایت: 1 نفر مهمان
Фёдор Миха́йлович Достое́вский

 

اما ژنرال هرگز از بابت ازدواج شتاب زده ی خود نمی نالید و آن را شیفتگی بی فکرانه ی جوانی نمی دانست و به قدری به همسر خود حرمت می گذاشت و به اندازه ای از او می ترسید که حتی گاهی می شد گفت دوستش دارد.*

.

.

.

اواسط ترم پیش فرصتی برای یادگیری زبان روسی پیش آمد. اینکه فرصت یاد شده را چطور و با چه بهانه هایی از دست دادم بماند؛ اما همان فرصت از دست رفته، جرقه ای شد برای گرایش ام به ادبیات روسیه؛ که بی تعارف خیلی محدود بود خوانده هایم در آن حوزه. این شد که تابستان 89 به ادبیات روسیه اختصاص یافت؛ و چه وسعت و غنایی دارد ادبیات این سرزمین.

اما میان تمام چهره های شاخص ادبیات روسیه، یک نفر هست که هرچه نوشته، شاهکار از آب درآمده و ستودنی. فئودور داستایووسکی تاریخ نگار و وقایع نگار نبود؛ با این وجود رمان هایی خلق کرد که فضای اجتماعی، فکری، و سیاسی روسیه ی قرن نوزدهم را به بهترین شیوه باز می تابانند. رمان هایی سراسر زندگی، با همه ی بالا و پایین هاش.

 

و آن چه که وا می داردم برای داستایووسکی ارزش و اعتبار بیشتری قائل باشم، قدرت او در شخصیت پردازی و توصیف های دقیق او از زیر و بم ها و جزئیات شخصیتی آدم های داستان هاش است. آدم های داستایووسکی، مصروع و مسلول و مجنون و مجرم، به شکل حیرت آوری نزدیک هستند. هرکدام بخشی از تو هستند، بخشی از خود واقعی تو ؛ و شگفت اینکه مردی از اهالی سرزمینی دور، دو قرن پیش از امروز، قلم به دست گرفته و تصویری با این وضوح از تو رسم کرده است. 

 

 

محض پیشنهاد :

تأملاتی در باب "ابله" داستایووسکی، نوشته ی هرمان هسه

“Thoughts on the Idiot by Dostoevsky” – Hermann Hesse

بازنگری "ابله" توسط اس بایات، گاردین، 26 ژوئن 2004

اسپارک نوتس سه شخصیت اصلی "برادران کارامازوف" –آلیوشا، ایوان، و دیمیتری- را اینطور تشریح کرده، که خواندن اش ضرر ندارد.

و قاعدتاً، ویکی پدیای همیشه در صحنه. 

 

 

*ابله - ترجمه ی سروش حبیبی - ص 29

.................................................... 

 

این روزها بازیگرها علاوه بر اینکه بد بازی می کنند، مجبورند به لهجه ای صحبت کنند که نابلدی و ناآشنایی شان با آن، ضعف بازی شان را مضاعف می کند و آدم نه تنها دلش می سوزد، که حالش هم بهم می خورد! 

 

کاش این همه سریال نداشتیم! 

 

....................................................

 

نیلوفر

 

 

 

 
But it seems you had other plans

 

 

هميشه اينطور نبود. اين اولين سالي بود كه يكي دو هفته مانده به تابستان، مطبوع ترين تفريح ام كنجكاوي در مورد برنامه هاي تابستاني آدم هاي اطرافم بود. خواسته يا ناخواسته، نقشه هاشان براي تابستان و برنامه هاشان براي گذران روزهاي داغ برايم جالب شده بود. و چه تنوعي داشت برنامه ها... از پروژه ي عظيم "در جستجوي زمان از دست رفته" تا كلاس رقص عربي.  

در مورد برنامه هاي شخصي ام –هم- بيش از هر سال فكر مي كردم. مثل آدمي كه آخرين تابستان عمرش را در پيش دارد؛ يا آدمي كه قرار است براي اولين بار تابستان را تجربه كند. گاهي حتي –برخلاف هميشه- ايده ها و نقشه هام را براي يكي دو نفر كه "كمي" از بقيه نزديك ترند بازگو مي كردم و آشكارا در انتظار واكنش مثبت بودم. خلاصه كنم، "تابستان" مهم شده بود برايم امسال. 

 

يك هفته از تابستان گذشت. كم و بيش از روزهام مراقبت مي كنم تا عقب نباشم. تا مطابق برنامه قدم بردارم. اما اعتراف مي كنم كه فقط از روزها مراقبت مي كنم، در مورد ساعت ها و دقيقه ها و ثانيه ها زياد سخت گير نيستم. اجازه مي دهم گاهي هدر بروند... گاهي تلف شوند... كليت روز است كه برايم اهميت دارد و نه جزئيات آن؛ با اينكه خوب مي دانم اين براي آدمي كه اولين/آخرين تابستان زندگي اش را سپري مي كند، چندان پسنديده نيست.   

 

تابستان من با پايان موقتي دوره هاي اسپانيايي آغاز شد و با "كوري" ساخته ي فرناندو مريلس، كه بنا بر يك برنامه ي تك نفره براي بزرگداشت خالق اصلي اثر -ساراماگوي فقيد- تماشا كردم. اينكه اقتباس هاي سينمايي از آثار ادبي عموماً تجربه هاي موفقي از آب در نمي آيند قضيه ي اثبات شده اي است كه بايد منتظر مثال نقض اش نه ايستاد، كه نشست. اما "كوري" فرناندو مريلس ويژگي هاي مثبت و در خور توجه اي هم دارد. فيلم از جنبه هاي بصري قوي و خوبي برخوردار است كه گرچه آزاردهنده و حتي گاهي تنفربرانگيز مي نمايند، اما در نزديك تر كردن تو به فضاي داستان مؤثرند. كوري سرشار است از تصاوير هولناكي از دنياي بدون منطق و احساس، و روايتگر تلاش عده اي است انگشت شمار براي "انسان" ماندن و انساني رفتار كردن. در يكي از نقدهايي كه بر فيلم نوشته شده، به عبارت civilization in crisis برخوردم كه به نظرم دقيق ترين توصيف است از آنچه كه در "كوري" اتفاق مي افتد. سقوط يك تمدن، نابودي تمام مصاديق مدرنيته، و رواج درنده خويي و بدويت.

.

.

.

......................................  

 

طرح "تسهيم دانش"، يكي از جالب توجه ترين برنامه هاي دانشجويي اين چند سال اخير است. يك برنامه ي مطالعاتي نه فقط براي دانشجويان شهيد بهشتي، كه براي همه ي افراد علاقه مند. به اين ترتيب كه هر كس با ثبت نام در طرح مي تواند هر تعداد مجموعه –بنا به تمايل شخصي-  شامل سه يا چهار كتاب دريافت كند و طي مدت معيني –باز هم بنا به تمايل شخصي- خلاصه اي از كتاب ها را به صورت پاورپوينت به نشاني مربوطه ارسال كند. در پايان تمام خلاصه ها در اختيار تمام شركت كننده ها قرار مي گيرد و از همه مهم تر، كتاب ها در دست تو امانت نيست، به عنوان هديه به خودت تعلق مي گيرد. محتواي كتاب ها عموماً فلسفي، ديني، سياسي، و اجتماعي است. به علاوه، هر زمان كه كار يك مجموعه به انتها رسيد مي تواني مجموعه ي بعدي را درخواست كني؛ اما خلاصه ي كتاب ها حتماً بايد تا مهلت از پيش تعيين شده آماده شود. براي اين تابستان –علي الحساب- يك مجموعه ي سه كتابه گرفتم: آشنايي ايرانيان با فلسفه هاي جديد غرب، اسلام و جهاني شدن، و بچه ي محله ي جلالي. طرح پر از مزيت است و فهرست كتاب ها حقيقتاً وسوسه برانگيز.

.

.

.

.......................................

 

نيلوفر

 

 
The big bad world doesn’t owe you anything

 

 

توی کتابخانه ی ما یک کتاب بود، از خیلی وقت پیش، از کودکی من، از وقتی به یاد دارم. یک کتاب در قطع جیبی، با تصویر کاریکاتوری از دو مرد بر جلدش، با ورق های کاهی، با داستان های خنده دار. اسم کتاب "تا کتک نخورم آدم نمیشم" بود و اسم نویسنده، "عزیز نسین".

چندی پیش 10 جلد از کتاب هاش را هدیه گرفتم، و چه هدیه ی باشکوهی. تا خود شب صد بار زیر و رو کردم شان و نگاه کردم شان و لذت بُردم شان!

 

درس و مشق را بی خیال؛ عزیز نسین را عشق است.

 

عزیز نسین ترک بود. اسم حقیقی اش محمد نصرت بود و 80 سال شیرین از خداوند عمر گرفت؛ از 1915 تا 1995؛ و در این 80 سال تا توانست، نوشت؛ رمان، داستان کوتاه، خاطره، سفرنامه، شعر، افسانه... در این 80 سال روزنامه نگاری هم کرد، زندان هم رفت، ادا و اطوارهای خاص خودش را هم درآورد، کتاب هاش هم ترجمه شد.

اینکه بعدتر کتاب هاش ممنوع شد و چرا ممنوع شد، دخلی به من ندارد. نقداً لذت می برم از سادگی نوشته هاش و همین ما را بس. 

 

................................................................... 

 

آرژانتین تنها سرزمین فوتبالیست های کار درست نیست. این وسط فیلمسازهایی هم هستند که فیلم های پدر و مادر داری از جنس "راز چشم هایش" می سازند و اسکار هم می گیرند. خیلی وقت بود فیلمی ندیده بودم که اینطور غیرمنتظره تمام شود. این سنت رایج "پایان فیلم در ابهام" را دوست ندارم. فیلم هایی را می پسندم که آخرش چنان سیلی بخوری که نفهمی از کجا خوردی؛ و "راز چشم هایش" از این دست فیلم ها بود. یک داستان جنایی با حواشی عاشقانه و بازی خوب ریکاردو دارین و کارگردانی قوی خوان خوزه کامپانیا، محصول 2009.

اگر بنا باشد توی هر فیلم یکی از کاراکترها بیشتر از بقیه به دل ات بنشیند و بعد از پایان فیلم بیشتر از بقیه فکرت را مشغول کند، در "راز چشم هایش"، پابلو، همکار الکلی بنخامین، به حق شایسته ی این امتیاز است. 

 

باز هم ممنونم از رفقای نازنین ام در کانون "نگاه هفتم"، که به برکت وجودشان هر دو هفته یک بار، چهارشنبه ها، می شود بهترین فیلم ها را در فرهنگسرای شفق دید و لذت برد. 

 

................................................................... 

 

نمایشگاه گروهی عکس "ماخونیک هم هست" در خانه ی هنرمندان، دیدنی بود.

 

...................................................................

 

این هفته آخرین جلسه ی کلاس در دوره ی کارشناسی ارشد برگزار می شود و همین "آخرین" بودن، مانع از دودَر کردن اش می شود! آخرین ها را باید پاس داشت و ارج نهاد. هرچه نباشند آخرین هستند و قرار است دیگر تکرار نشوند.

 

زبان شناس شدیم یعنی ؟!

 

..................................................................

 

نیلوفر

 

 

 
Don't give in without a fight

 

دلم می خواست گوشه ی هر چهار پله یک گلدان شمعدانی بگذاریم برای قشنگی، و پدرم گفته بود که دزد می بَرد. روزنامه نگار بود، عینک می زد، سبیل داشت، و پروانه ها بالای دیوار پر گل خانه های مقابل بال بال می زدند.    

 

................................ 

 

"پیکر فرهاد" را کتاب فروش –علیرغم میل ام- دست ام داد به عنوان امانت و قول گرفت که بخوانم اش و برگردانم اش. با این شرط گرفتم که طبق عادت مألوف هر جای کتاب که هوس کردم چیزی بنویسم و خطی بکشم. خواندم و روزهای بوف کور خواندن ام تداعی شد در دوازده سالگی و گیج شدن و هیچ نفهمیدن و باز روزهای بوف کور خواندن در بیست سالگی و باز گیج شدن و روزهای "داستان یک روح" خواندن و نقدهایی که بر بوف کور نوشته شده بود و روزهای فرمالیسم و نقد روانشناسانه و نقد اسطوره گرا و روزهایی که پاینده نقد ادبی یادمان می داد و نگاهمان را به قول خودش انتقادی می کرد و سخت گیر بود و اخمو و من همیشه نگران بودم که نکند یک روز توی کلاس سکته کند، از عصبانیت.

 

نه او سکته کرد [الحمدالله] و نه نگاه من انتقادی شد.   

 

کسی می داند "پروانه" که کم و بیش هفت بار توی داستان تکرار شده، آرکی تایپ (کهن الگو) چیست؟

 

................................  

 

و "دا" ، نمی شود گذشت ازش... قوی تر از آن است که رها کند ات... آن قدر که به خودت می آیی و می فهمی درد چشم هات مال تاریک شدن هواست و چراغ ِ هنوز خاموش. جان می دهد برای وقت های ناراحتی، تا بخوانی و بدانی که ناراحتی ات چندان هم "ناراحتی" نیست. می شود خیلی "ناراحت" تر از تو بود و دوام آورد. سبک نگارشی اش خیلی ساده است، گاهی ساده تر از آنچه باید باشد، اما گیرا ست، و همین خوب است. 

 

در صدد ام خوابی ببینم در مایه های "دا". طوری که خودم هم حضور داشته باشم، درست وسط ماجرا. جای هیچ کدام از شخصیت ها نباشم. خودم باشم. اما باشم. هر شب دست می گیرم اش تا عملی شود برنامه ام. 

خیره نگاه می کنی، فروید ؟! پوزخند می زنی؟ کور خوانده ای، مَرد ! می بینم خوابم را بالاخره شبی...  

 

................................   

 

اگر مرا مخیّر کنند میان آن که در نماز شوم یا در بهشت، آن بهشت بر این نماز اختیار نکنم، که آن بهشت اگر چند ناز و نعمت است این نماز راز ولی نعمت است، آن نزهت گاه آب و گل است و این تماشاگاه جان و دل است، آن مرغ بریان است در روضه ی رضوان و این روح و ریحان است در بستان جان.  

 

[شبلی، مجنون عاقل]  

 

................................  

 

زیاده حرفی نیست.   

 

 

نیلوفر.     

 

 

 

 

 
metamorphosis

 

 

رفقای زبان شناس حاضر در دانشگاه فردوسی مشهد برای برگزاری ِ هر چه بهتر ِ همایش زبان شناسی زحمت فراوان کشیده بودند؛ صد حیف که نتیجه ی کار خیلی ضعیف بود. از بی برنامگی و به هم ریختگی زمان ارائه ی مقاله ها گرفته تا سرو غذا !

اما گذشته از همایش و کاستی هاش، سفر تقریباً 5 روزه ی ما 8 نفر همکلاسی به مشهد، سفر فوق العاده ای بود. جای تمام دوستان خالی. فرصتی اگر دست داد در مورد جزئیات اش خواهم نوشت.

...................................................... 

 

مقاله* ای می خواندم از نویسنده و منتقدی گرانمایه، در باب ادبیات ابتذال؛ و شاید اگر مقاله عنوان دیگری داشت غیر از عنوان کنونی، خام می شدم و تصور می کردم که بناست راجع به دانیل استیل یا نمونه های وطنی اش بخوانم. اما عنوان مقاله از همان ابتدا روشن (!) ام کرد و از خامی به پختگی ام رساند : "نگاهی به دو حلقه ی ادبیات بحران و انحطاط: کافکا و مارکز" .

.

.

.

.

و این چنین بود که کافکا و مارکز و پروست و کوندرا و بُل و بورخس و خیلی های دیگر به عنوان سردمداران ابتذال شناخته شدند !

... 

 

اینکه من مارکز را دوست دارم و تو نداری، نقل سلیقه است و دخلی به موضوع ندارد. اما اینکه با دلایلی اساساً بی اساس نویسنده ای را به عنوان نماینده ی ادبیات انحطاط و ابتذال معرفی کنی، جای تأمل دارد.

 

یادآوری: مطالب داخل کروشه مستقیماً از مقاله ی مذکور نقل شده اند.

 

[آن هنگام که تاریخ اقوام به تمامیت می رسد یا تمدنی دقایق احتضار خود را تجربه می کند، ادبیات مردمان از یک سو به ابتذال و سطحیت و بی مایگی و غریزه گرایی می گراید و از سوی دیگر اسیر اضطراب و عبث گرایی و یأس و پوچ اندیشی و مرگ گرایی بیمارگونه می شود.]

 

ابتذال، سطحیت، بی مایگی، غریزه گرایی، اضطراب، عبث گرایی، یأس، پوچ اندیشی، مرگ گرایی بیمارگونه... منتقد عزیزم، قطعاً ردیف کردن چنین ترکیب های درشتی برای توصیف ادبیات مارکز، پروست، کافکا، و کوندرا از هرکسی ساخته نیست، و تو از این جهت یک نابغه به شمار می آیی! نابغه ای که قادر است در چند جمله ی کوتاه مارسل پروست را با خاک کوچه یکسان کند، آن هم از طریق گرفتن او به باد ناسزا !

بگذریم از اینکه تمام این ترکیب ها و واژه ها نیاز به تعریف دقیق و علمی دارند. راجر فالر در مقاله ی "بررسی ادبیات به منزله ی زبان" ، آن جا که به نقل دیدگاه های دیوید لاج در رد امکان پیوند میان زبان شناسی و ادبیات می پردازد، می نویسد:

"...لاج نیز همچون اغلب مناظره کنندگان هر دو طرف این مجادله از ما می خواهد که این واژه های محوری را بدون بررسی دقیق، یعنی به معانی متعارفشان قبول کنیم و ارزش های متداولشان را از قبل پذیرفته شده انگاریم... مناظره کنندگان چقدر عادت دارند در بحث هایشان به اصطلاحات تعریف نشده و قالبی اتکا کنند." 

منتقد عزیز، حمله به یک نویسنده ی به قول تو غرب زده، آن هم حمله ای چنین وحشیانه، نه تنها از شأن نویسنده و پختگی آثارش نمی کاهد، که نشان عدم درک صحیح و قضاوت مغرضانه ی خواننده است. 

 

ادبیات پسامدرن را آیینه ی انحطاط و بحران دانسته ای و سه گرایش عمده برای این نوع ادبیات در قرن بیستم برشمرده ای:

1-  گرایش ادبیات عامه پسند اروتیک؛ نظیر آثار ماتیس، دانیل استیل، و دافنه دوموریه.

2-  گرایش ادبیات نئورئالیست که بعضاً با مایه های اروتیک همراه بوده است؛ نظیر برخی از آثار هاینریش بُل، ویلهلم رایش، میلان کوندرا.

3-  ادبیات پست مدرن سوررئالیستی، که صور ابتدایی تکوین آن در مارسل پروست، ولف، و کافکا ظاهر گردیده و در ادبیات پسامدرن خاص مارکز و بورخس تداوم یافته است.

 

و نوشته ای که [هر سه ی این گرایش ها، و هریک به طریقی، بیان حال انحطاط و بحران و ابتذال سک.س آلود نفسانی مدرنیته بوده و هستند و هریک به طور جداگانه باید مورد مطالعه ی جدی قرار بگیرند.]

 

منتقد عزیزم، اینکه نویسنده ای از "تنهایی" و "بحران هویت"، از بزرگ ترین و عمیق ترین دردهای بشر سخن به میان آورد، می تواند نشان ابتذال گرایی نباشد، می تواند نشان درگیری نویسنده با اجتماع به هم ریخته ای باشد که سرشار است از درد، نشان درک دقیق نویسنده از آدم ها، با همه ی خصیصه های خوب و بدشان. و اینکه من مارکز را دوست دارم یقیناً به خاطر مایه های سکچوال آثارش نیست، به خاطر تصویر حقیقی و شفافی است که از "آدم ها" ارائه می دهد، همین آدم ها که هر روز از کنارشان می گذرم و دردهاشان شبیه دردهای من است.

به باور تو، رئالیسم جادویی مارکز، حلقه ی تکمیل کننده ی نهایی سیر سوررئالیسم پسامدرن به عنوان اصلی ترین نماینده ی ادبیات انحطاط و بحران غربی است؛ به باور من، رئالیسم جادویی مارکز سرمنشأ راهی است برای بازنمایاندن "دنیا" و "آدم ها" و "دنیای آدم ها".

 

جایی در میانه های مقاله ات (که "مقاله" بودن اش خود محل تردید است) اظهار داشته ای که [البته می دانم که این سخنان برای خیلی ها که خود نحوی تعلق خاطر به ساحت اوهام سوررئال نیست انگار دارند، بسیار گران و غیرقابل پذیرش خواهد بود. اما طرفداران جامعه ی مدنی مدرن قاعدتاً باید یاد بگیرند که گوش دادن به آواهای مخالف را نیز تمرین کنند. و فقط در حرف و شعار از "جامعه ی چندصدایی" دم نزنند، مگر نه این است که می گویند: "آزادی، به معنای مخالف است!"]

نابغه بودن تو، هرچه جلوتر می روم موکدتر می شود؛ کم پیش می آید که در مقاله ای از نوع ادبی- علمی- پژوهشی به چنین تیتری برخورد کنیم:

[آیا کافکا بخوانیم؟]

چهار سال ادبیات انگلیسی و دو سال زبان شناسی خواندن اگر هیچ حُسنی نداشت، این را به من ِ نابلد ِ طرفدار جامعه ی مدنی ِ خاطرخواهِ ساحتِ اوهام سوررئال آموخت که تنها در عرصه ی پزشکی است که "تجویز" محلی از اعراب دارد، منتقد عزیزم، و نه در عرصه ی ادبیات، و نه در هیچ عرصه ی دیگر.   

 

 

منصفانه تر بخوانیم، منصفانه تر بیندیشیم، منصفانه تر بنویسیم. 

 

 

.................................

*نگاهی به دو حلقه ی ادبیات بحران و انحطاط: کافکا و مارکز

سایت نصور، آرشیو مقاله های فارسی

................................. 

دعوت تان می کنم به مطالعه ی یادداشت های زیر از استادم آقای فلاحی :

صد سال تنهایی و گارسیا مارکز

بررسی عنصر تنهایی در صد سال تنهایی

انعکاس وقایع تاریخی در رمان صد سال تنهایی

    

.....

نیلوفر

 

 

 
<< شروع < قبل 1 2 3 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 9 از 19