|
دلم می خواست گوشه ی هر چهار پله یک گلدان شمعدانی بگذاریم برای قشنگی، و پدرم گفته بود که دزد می بَرد. روزنامه نگار بود، عینک می زد، سبیل داشت، و پروانه ها بالای دیوار پر گل خانه های مقابل بال بال می زدند. ................................ "پیکر فرهاد" را کتاب فروش –علیرغم میل ام- دست ام داد به عنوان امانت و قول گرفت که بخوانم اش و برگردانم اش. با این شرط گرفتم که طبق عادت مألوف هر جای کتاب که هوس کردم چیزی بنویسم و خطی بکشم. خواندم و روزهای بوف کور خواندن ام تداعی شد در دوازده سالگی و گیج شدن و هیچ نفهمیدن و باز روزهای بوف کور خواندن در بیست سالگی و باز گیج شدن و روزهای "داستان یک روح" خواندن و نقدهایی که بر بوف کور نوشته شده بود و روزهای فرمالیسم و نقد روانشناسانه و نقد اسطوره گرا و روزهایی که پاینده نقد ادبی یادمان می داد و نگاهمان را به قول خودش انتقادی می کرد و سخت گیر بود و اخمو و من همیشه نگران بودم که نکند یک روز توی کلاس سکته کند، از عصبانیت. نه او سکته کرد [الحمدالله] و نه نگاه من انتقادی شد. کسی می داند "پروانه" که کم و بیش هفت بار توی داستان تکرار شده، آرکی تایپ (کهن الگو) چیست؟ ................................ و "دا" ، نمی شود گذشت ازش... قوی تر از آن است که رها کند ات... آن قدر که به خودت می آیی و می فهمی درد چشم هات مال تاریک شدن هواست و چراغ ِ هنوز خاموش. جان می دهد برای وقت های ناراحتی، تا بخوانی و بدانی که ناراحتی ات چندان هم "ناراحتی" نیست. می شود خیلی "ناراحت" تر از تو بود و دوام آورد. سبک نگارشی اش خیلی ساده است، گاهی ساده تر از آنچه باید باشد، اما گیرا ست، و همین خوب است. در صدد ام خوابی ببینم در مایه های "دا". طوری که خودم هم حضور داشته باشم، درست وسط ماجرا. جای هیچ کدام از شخصیت ها نباشم. خودم باشم. اما باشم. هر شب دست می گیرم اش تا عملی شود برنامه ام. خیره نگاه می کنی، فروید ؟! پوزخند می زنی؟ کور خوانده ای، مَرد ! می بینم خوابم را بالاخره شبی... ................................ اگر مرا مخیّر کنند میان آن که در نماز شوم یا در بهشت، آن بهشت بر این نماز اختیار نکنم، که آن بهشت اگر چند ناز و نعمت است این نماز راز ولی نعمت است، آن نزهت گاه آب و گل است و این تماشاگاه جان و دل است، آن مرغ بریان است در روضه ی رضوان و این روح و ریحان است در بستان جان. [شبلی، مجنون عاقل] ................................ زیاده حرفی نیست. نیلوفر.
|
جاتون خالبست ... خوب باشین آمین ...
سلام رفیق نیلوفر...
Мне не хватает твоих улыбку.
بنویسین و این همه آدم را از نگرا...
kojayi?