لینک سایت بزرگان ادبیات

آخرین نظرها

سرعت بارگزاری سایت...
 
کاربران سایت: 18 نفر مهمان
metamorphosis

 

 

رفقای زبان شناس حاضر در دانشگاه فردوسی مشهد برای برگزاری ِ هر چه بهتر ِ همایش زبان شناسی زحمت فراوان کشیده بودند؛ صد حیف که نتیجه ی کار خیلی ضعیف بود. از بی برنامگی و به هم ریختگی زمان ارائه ی مقاله ها گرفته تا سرو غذا !

اما گذشته از همایش و کاستی هاش، سفر تقریباً 5 روزه ی ما 8 نفر همکلاسی به مشهد، سفر فوق العاده ای بود. جای تمام دوستان خالی. فرصتی اگر دست داد در مورد جزئیات اش خواهم نوشت.

...................................................... 

 

مقاله* ای می خواندم از نویسنده و منتقدی گرانمایه، در باب ادبیات ابتذال؛ و شاید اگر مقاله عنوان دیگری داشت غیر از عنوان کنونی، خام می شدم و تصور می کردم که بناست راجع به دانیل استیل یا نمونه های وطنی اش بخوانم. اما عنوان مقاله از همان ابتدا روشن (!) ام کرد و از خامی به پختگی ام رساند : "نگاهی به دو حلقه ی ادبیات بحران و انحطاط: کافکا و مارکز" .

.

.

.

.

و این چنین بود که کافکا و مارکز و پروست و کوندرا و بُل و بورخس و خیلی های دیگر به عنوان سردمداران ابتذال شناخته شدند !

... 

 

اینکه من مارکز را دوست دارم و تو نداری، نقل سلیقه است و دخلی به موضوع ندارد. اما اینکه با دلایلی اساساً بی اساس نویسنده ای را به عنوان نماینده ی ادبیات انحطاط و ابتذال معرفی کنی، جای تأمل دارد.

 

یادآوری: مطالب داخل کروشه مستقیماً از مقاله ی مذکور نقل شده اند.

 

[آن هنگام که تاریخ اقوام به تمامیت می رسد یا تمدنی دقایق احتضار خود را تجربه می کند، ادبیات مردمان از یک سو به ابتذال و سطحیت و بی مایگی و غریزه گرایی می گراید و از سوی دیگر اسیر اضطراب و عبث گرایی و یأس و پوچ اندیشی و مرگ گرایی بیمارگونه می شود.]

 

ابتذال، سطحیت، بی مایگی، غریزه گرایی، اضطراب، عبث گرایی، یأس، پوچ اندیشی، مرگ گرایی بیمارگونه... منتقد عزیزم، قطعاً ردیف کردن چنین ترکیب های درشتی برای توصیف ادبیات مارکز، پروست، کافکا، و کوندرا از هرکسی ساخته نیست، و تو از این جهت یک نابغه به شمار می آیی! نابغه ای که قادر است در چند جمله ی کوتاه مارسل پروست را با خاک کوچه یکسان کند، آن هم از طریق گرفتن او به باد ناسزا !

بگذریم از اینکه تمام این ترکیب ها و واژه ها نیاز به تعریف دقیق و علمی دارند. راجر فالر در مقاله ی "بررسی ادبیات به منزله ی زبان" ، آن جا که به نقل دیدگاه های دیوید لاج در رد امکان پیوند میان زبان شناسی و ادبیات می پردازد، می نویسد:

"...لاج نیز همچون اغلب مناظره کنندگان هر دو طرف این مجادله از ما می خواهد که این واژه های محوری را بدون بررسی دقیق، یعنی به معانی متعارفشان قبول کنیم و ارزش های متداولشان را از قبل پذیرفته شده انگاریم... مناظره کنندگان چقدر عادت دارند در بحث هایشان به اصطلاحات تعریف نشده و قالبی اتکا کنند." 

منتقد عزیز، حمله به یک نویسنده ی به قول تو غرب زده، آن هم حمله ای چنین وحشیانه، نه تنها از شأن نویسنده و پختگی آثارش نمی کاهد، که نشان عدم درک صحیح و قضاوت مغرضانه ی خواننده است. 

 

ادبیات پسامدرن را آیینه ی انحطاط و بحران دانسته ای و سه گرایش عمده برای این نوع ادبیات در قرن بیستم برشمرده ای:

1-  گرایش ادبیات عامه پسند اروتیک؛ نظیر آثار ماتیس، دانیل استیل، و دافنه دوموریه.

2-  گرایش ادبیات نئورئالیست که بعضاً با مایه های اروتیک همراه بوده است؛ نظیر برخی از آثار هاینریش بُل، ویلهلم رایش، میلان کوندرا.

3-  ادبیات پست مدرن سوررئالیستی، که صور ابتدایی تکوین آن در مارسل پروست، ولف، و کافکا ظاهر گردیده و در ادبیات پسامدرن خاص مارکز و بورخس تداوم یافته است.

 

و نوشته ای که [هر سه ی این گرایش ها، و هریک به طریقی، بیان حال انحطاط و بحران و ابتذال سک.س آلود نفسانی مدرنیته بوده و هستند و هریک به طور جداگانه باید مورد مطالعه ی جدی قرار بگیرند.]

 

منتقد عزیزم، اینکه نویسنده ای از "تنهایی" و "بحران هویت"، از بزرگ ترین و عمیق ترین دردهای بشر سخن به میان آورد، می تواند نشان ابتذال گرایی نباشد، می تواند نشان درگیری نویسنده با اجتماع به هم ریخته ای باشد که سرشار است از درد، نشان درک دقیق نویسنده از آدم ها، با همه ی خصیصه های خوب و بدشان. و اینکه من مارکز را دوست دارم یقیناً به خاطر مایه های سکچوال آثارش نیست، به خاطر تصویر حقیقی و شفافی است که از "آدم ها" ارائه می دهد، همین آدم ها که هر روز از کنارشان می گذرم و دردهاشان شبیه دردهای من است.

به باور تو، رئالیسم جادویی مارکز، حلقه ی تکمیل کننده ی نهایی سیر سوررئالیسم پسامدرن به عنوان اصلی ترین نماینده ی ادبیات انحطاط و بحران غربی است؛ به باور من، رئالیسم جادویی مارکز سرمنشأ راهی است برای بازنمایاندن "دنیا" و "آدم ها" و "دنیای آدم ها".

 

جایی در میانه های مقاله ات (که "مقاله" بودن اش خود محل تردید است) اظهار داشته ای که [البته می دانم که این سخنان برای خیلی ها که خود نحوی تعلق خاطر به ساحت اوهام سوررئال نیست انگار دارند، بسیار گران و غیرقابل پذیرش خواهد بود. اما طرفداران جامعه ی مدنی مدرن قاعدتاً باید یاد بگیرند که گوش دادن به آواهای مخالف را نیز تمرین کنند. و فقط در حرف و شعار از "جامعه ی چندصدایی" دم نزنند، مگر نه این است که می گویند: "آزادی، به معنای مخالف است!"]

نابغه بودن تو، هرچه جلوتر می روم موکدتر می شود؛ کم پیش می آید که در مقاله ای از نوع ادبی- علمی- پژوهشی به چنین تیتری برخورد کنیم:

[آیا کافکا بخوانیم؟]

چهار سال ادبیات انگلیسی و دو سال زبان شناسی خواندن اگر هیچ حُسنی نداشت، این را به من ِ نابلد ِ طرفدار جامعه ی مدنی ِ خاطرخواهِ ساحتِ اوهام سوررئال آموخت که تنها در عرصه ی پزشکی است که "تجویز" محلی از اعراب دارد، منتقد عزیزم، و نه در عرصه ی ادبیات، و نه در هیچ عرصه ی دیگر.   

 

 

منصفانه تر بخوانیم، منصفانه تر بیندیشیم، منصفانه تر بنویسیم. 

 

 

.................................

*نگاهی به دو حلقه ی ادبیات بحران و انحطاط: کافکا و مارکز

سایت نصور، آرشیو مقاله های فارسی

................................. 

دعوت تان می کنم به مطالعه ی یادداشت های زیر از استادم آقای فلاحی :

صد سال تنهایی و گارسیا مارکز

بررسی عنصر تنهایی در صد سال تنهایی

انعکاس وقایع تاریخی در رمان صد سال تنهایی

    

.....

نیلوفر

 

 

نظر ها
افزودن جدید جستجو
گودو     |2010-02-27 20:40:52
نقدتان از مقاله ای که غیر منصفانه نقد کرده
بود ادبیات ابتذال را خیلی علمی و حرفه ای ست

[گل]
مهدیه   |2010-02-27 21:09:36
عجیب است که اتفاقاتی از این دست دیگر مرا
هیجان زده نمی‌کند که آن قدر حرف‌های ناجور و
ناهمسان در حوزه های مختلف شنیده‌ایم که در
این جهانی که ما را از هر سو پس می ‌زند باید
چیزهای عجیب راهم مثل ذاتِ این جهان،از کنارش
به آرامی رد شویم.آن وقت عجیب نخواهد بود که
منتقدی در نوع خودش بی نظیر! بی آنکه اثری را
بخواند، چنان نقد و بررسی اش کند که تو فکر کنی
از نویسنده به اثر نزدیک تر بوده! یا عنصری در
کتاب کشف کند که نویسنده با خواندن آن نقد، به
وجودش پی ببرد و از شوق نفهمیدن واژه های
قلنبه و بی مفهومی که حاصل ترجمه های سرسری و
سطح...
مهدیه   |2010-02-27 21:42:44
حیف شد! یک صفحه ای سخنرانی کرده بودم که فقط
همین چند خطش آمد!
علی  - ...     |2010-02-27 22:01:28
او در میان پس مانده های غذای روی میزش سر می
کند ، بدین گونه برای کوتاه زمانی سیرتر از
دیگران است ، اما در این میان نحوه ی غذا خوردن
بر سر میز را از یاد می برد، نیز ذخیره غذاهای
پسمانده اش تمام می شود.
khishtan dar   |2010-02-28 00:26:38
salam
haghighatan naghde jalebi bod...albate age kasi mese khodet ahle fan
bashe ghatan bishtar be delesh mishine, harchand vaghti ba sedaye to in matno
bekhone age ham nafahmishi kheili delchasbe.
az mashhad migofti...kash, ghatan
shenidanie....va ghatan az haram.
خرس   |2010-02-28 09:48:48
و ما ابتذال را هم فهمیدیم! در عصر ابتذال پیشه
گان, سردمداران شعور نوین ادبیات داستانی و
رمان را نام دیگر نهادن هیچ نمیتواند باشد جز
تلاشی دیگر برای از نردبان بزرگان بالا
کشیدن(اگر چه به زور انتقادی بی اساس) و نامی
بر زبان ها نهادن و به رخ کشیدن آنچه نداریم!
و
اما. در مورد نوشته ای که فرمودید اینجانب
نبوده ام اگر چه نگفته پیداست.
کلاغ   |2010-02-28 02:06:43
معاشران گره از زلف یار باز کنید...
یه مرد امیدوار   |2010-02-28 06:09:37
حداقل من یکی که پروست رو مبتذل نمی‌دونم
ابدا. درباره کتاب اونی که من پیدا کردم مال
سال 83 هست و ظاهرا هم چاپ مجدد نشده. اگر پیدا
نکردید بگویید تا شاید بشود کار دیگری کرد
اميررضا     |2010-02-28 23:53:04
سلام.
شايد به نقد شما هم بشه اين توصيه رو
وارد دونست... "منصفانه تر بخوانیم، منصفانه
تر بیندیشیم، منصفانه تر بنویسیم"

تم كلي
داستان "memories of my melancholy whores" نوشته ماركز
چي هستش؟ اصلا مي خواد رئال بنويسه و اونو به
تصوير بكشد... فضايي بهتر از يك مرد 90 ساله و
خانه فساد و يك دختر باكره براي توصيف روابط
انساني نيست!؟ راستش براي آقايان متجدد(نه
روشنفكر!) ماركز شده است بت! اگه انتقاد كني
امل و ببوئي...!
(ش يدم مشكل اينجاست كه بنده
سواد ادبي ندارم و يه نگاه از دريچه مذهب به
تمام مسائلي كه باهاشون برخورد مي كنم
دارم...).
به هر ح...
آقای زبان شناس     |2010-03-01 10:02:46
به اطلاع کلیه دانشچویان کارشناسی ارشد ورودی
87 به بعد میرساند که نمره پایان نامه آنها طبق
بخش نامه جدید سازمان مرکزی از 18 محاسبه می
شود و 2 نمره به ارائه و درج مقاله در مجلات
ونشریات علمی اختصاص میابد.

شرح کامل رو
براتون میزارم
آرمی   |2010-03-01 16:37:25
سلام نیلو جان خوبی ؟
من با این شخص به هیچ وجه
من الوجوه موافق نیستم
یک به دلیل اینکه من
نوشته های این نویسنده ها را - مخصوصا فرانتس
کافکا و نیزمارسل پروست را که در قبرستان
پرلاشز در پاریس با صادق هدایت خودمان در جوار
یکدیگر خفته اند- انقدر دوست دارم که تصورش را
هم نمیتونی بکنی !
به زبان دیگر باید بنویسم یک
جور تعصب خاصی دارم به هر سه شان
دو اینکه به
قول خودت ، اصلا این کتابها را که به نظر من
ناب هستند ، نخوانده و همینطوری نقد کرده که
اصلا با عقل و منطق که هیچ ، با هیچ جور دیگری
از اصول نقادی سنخیتی ندارد
آرمی     |2010-03-01 16:50:57
به نظر من هم نویسندگی چیزی تجویزی نیست
همانگونه که خودم هم در دو پست قبلی نوشته ام و
خودت هم دیده ای ، نویسنده - یا کسی که احساس می
کند باید بنویسد- چیزی را که حس می کند و از
درون خود او نشات می گیرد می نویسد و کسی هم -
نمی تواند - یا نمی گوید چرا اینگونه نوشته ای
!!! حال هر چه که هست اگر در آخر کار زیبا از آب
در بیاید و بایستی همینگونه نیز باشد ، می
گوییم نویسنده اثری- ویا شاهکاری - خلق کرده
است که لزوما با کار کسی دیگری نمی توان
مقایسه کرد - هر چند کار ما آدمها همواره ،
شاید بگویم متاسفانه با قیاس سر وکار دارد .
آرمی     |2010-03-01 17:05:26
بهر حال اینها نیز بایستی هر از گاهی مقاله ای
بنویسندو ستونی از روزنامه یا مجله ای را پر
کنند تا از نان خوردن !!! به اینگونه به زندگی
خود ادامه دهند
خود فروشی مگر فقط جسمانی است
؟؟!! این گونه نیز اسمش خودفروشی است ، بهر حال
دنیا-کشور یا کشور-دنیای ما کنون محلی برای
آدمهایی ست که چاره را تنها در آن می بینند که
آثار و مفاخر نه تنها ملی- مانند کورش و نادر و
کریمخان وامیرکبیرو فردوسی وسعدی و رودکی ها
و ایرج میرزا و هدایت ها و ساعدی ها - با تمامی
خوبی و بدیها را با چنین نوشته های مبتذلی به
سخره بگیرد بلکه به آثار و نوشته های جهان نی...
آرمی     |2010-03-01 17:11:44
نیز دست بیازند و به طعنه و هزار ترفند دیگر
،سایرین را از خواندن بازدارد و خود نیز به
زندگی نکبت بار خویش ادامه دهند، و این چرخه
هنوز که هنوز است ادامه دارد و نمی دانم کی از
حرکت باز خواهد ایستاد ، دنیا-کشوری که افراد
صاحب نظر در آن یا طرد می شوند و یا زندگی شان
تباه می شود و یا ... در جایی دیگر مجبورند به
کاری غیر تخضضی بپردازند وبهایی که برای
زندگی شان پرداخت کرده اند بیش از چیزی بوده
است که ...
آرمی     |2010-03-01 17:20:21
گرچه کار گل کردن شاید برای زندگی نکبتی که در
آن منت دونان کشیدن به مفت نیز نمی ارزد ،
بسیار برای اینگونه افراد ارزشمند تر باشد،
اما کار دل چیزی دیگر است، عشقی است نامیرا و
شعله ای است بیدار در دلشان ... به قول صادق
هدایت شاید همین غیر طبیعی و نامعلوم بودن نقش
زندگی است که ایشان را وادار به نوشتن می کند...
آرمی     |2010-03-01 17:28:28
باید منو به خاطر تطویل کلام ببخشی ...
زیاده
از حد نوشتم و نامفهوم ...
بهر حال از موجود
ناچیز و بی مصرف وازده از اجتماعی چون من از
این بیش انتظاری نیست ... به حقارت خود زمانی پی
می بریم که در اندیشه بزرگی هستیم و آنگاه
سکوت می کنیم مانند آتشفشانی که به ظاهر خاموش
است ولی موقعی که فوران می کند چیزی جز گند
وکثافت از آن بیرون نمی ریزد، بهر حال من بر
لبان خویش مهر سکوت زده ام تا زمانی که وقتش
فرا برسد...
رضا     |2010-03-01 21:09:15
برخی ازنویسندگا نی که از انها بعنوان
نویسندگان ادبیات مبتذل وانحطاط یادشده
آثارشان را نخوانده ام ولی باشنیده هایم می
دانم که انها نویسندگان ادبیات ابتذال هستند
درواقع اثار دوران ابتذالندول ی نه انطور که
نویسنده نقد شده از ان یاد کرده بلکه بخاطر
نشان دادن ناهنجاریها ی اجتماعی دورانشان
واینکه اظهار تنفر کردن از ابتذال پیرامونی
شان که امثال ماها مواظب این ابتذال وانحطاط
باشیم مگر وظیفه هنرمندان غیر از این است که
بحرانهای پیش رو را هشدار دهند
اميررضا     |2010-03-01 22:50:35
سلام نیلوفر خانم.
اول تبریک به خاطر سعه
صدرتون و توجه به اون پیام انتقادی
بنده...
راس ش من سواد ادبیاتی چندانی ندارم
مخصوصا ادبیات بین الملل! و در مقابل پاسخ شما
تخصصی و ناشی از شناخت این مباحث بود... خوب
بهتر است نظر کارشناسی شما را به عنوان یک فرد
معتقد که الحمدلله بحران تجدد زدگی ندارد را
بپذیرم...
+خواهش می کنم.این نظر لطف
شماست.
در پناه خدا باشيد.يا حق
آرمی   |2010-03-02 09:08:24
نیلو جان منو باید ببخشی چون من معمولا از
اینکارها نمی کنم که لینکی رو جایی بنویسم ولی
این دفعه ناگزیرم . خبر رو بخون و بذار که بقیه
هم بخونند منظورم رو کاملا میرسونه

http://tabnak.ir/fa /pages/?cid=88146
آفاي زبان شناس     |2010-03-02 10:17:21
سلام
فكر نكنم شرايط سخت شده باشد
اينجو ي
خيلي بهتري
راست شما كجا درس مي خونيد؟
سهيل  - منصفانه     |2010-03-03 00:22:58
منصفانه؟!
وخي مي​کني!!!
کلاغ  - عمارت   |2010-03-03 00:26:13
عمارت را رد میکنیم جوی آب کاشی کاری شده با
کاشی های کوچک. تو مثل همیشه آرامی و لبخند. و
گرمای بی تاب نگاهت، آفتاب بعد ظهر تهران را
گرم میکند. من و تو خیلی با هم خوبیم. و همین
کافی است.... سر بزنید بهاریمان کنید
اردلان   |2010-03-03 21:39:33
استاد متن یادنامه تون رو که فرستاده بودم،
هنوز نخوندید؟

ر استی پول پیک موتوری رو هم
نداده بودید، برگشت آبروی ما رو برد.
از شما
توقع نداشتم.
مرد پاییزی     |2010-03-03 21:48:32
نقدی بر نقد! این یک ضد حمله ی تمام عیاره!
رضا     |2010-03-03 22:59:37
راستی یک سایت که بشود عکس در هارد را توسیله
ان اپلود گرد برای گذاشتن در وبلاک معرفی گنید
محمود  - help me   |2010-03-04 00:52:17
سلام و ممنون از مطالب جالب
من ترم 2زبانشناسی
ام و چند تا نمونه مقاله برای درسای مختلف
میخوام
لطف ا بفرستید که سرم واقعا شلوغه و
اصلا نمیتونم درست کار کنم مدرسه, دانش آموزا
خونه و زن و 2کوچولو , بنایی و .... وقتی برا درس
و دانشگاه برام نذاشته
راه نماییم
کنید
ممنون
ناشناس  - دروود     |2010-03-04 17:59:10
دروود

ایرانگردی ات به مشهد رسید سلام ما
روهم به آقا رضای مشهدی برسونید ! هر چند که
بهش نزدیکیم از
بعد مسافت البته ! کاشکی همه
با منتقداشون این طور حرف بزنند . فکر کنم از
این به بعد منتقدت هی از ت
انتقاد کنه ! چون با
خوب لفظی ازش انتقاد کردی . حرفاتم هم خیلی سطح
بالا بود یعنی در حد تیم ملی بالا بود
نظراتت
نثل همیشه رهگشا ...
ناشناس     |2010-03-04 18:01:30
دوباره سلام

اسممو یادمرفت بنویسم
امیر     |2010-03-04 18:03:35
امين     |2010-03-07 01:53:53
عزيزی می‏گفت که نقدِ نقد کاريست بی اساس و
غيرحرفه‏ا .اون هم در کيسی مثل اينکه مجبور
بشوی حرفهای چرت نقاد را دوباره نويسی کنی به
جهت جواب!
محدثه     |2010-03-08 20:53:10
سلام نیلوفر جان!
یاد ترجمه ای از فروید
افتادم که نفسego)(و غیره... ترجمه شده بود بقول
دکتر ب مثل اینه که بگیم ما خودمون اینارو
داریم بی خیال این آدم!
کاش جناب منتقد کمی
بیشتر تامل می کردن!
بابت اخباری که منتظرش
بودی باید بگم که زیاد راضی کننده نبود..
معصومه   |2010-03-08 21:04:54
این گول بین که روشنی آفتاب را دلیل
می طلبد.
نیلوفر   |2010-03-08 21:07:45
عزیزم ، معصومه ، قربون موهای فرفری ات برم ،
یعنی چی این ؟!
معصومه   |2010-03-08 21:16:21
این شعر شاملو رو از اون طرف تفسیر کن به
عبارتی کاراکترارو عوض کن. در ضمن گوشی نو
مبارک خیلی پشت مدرن
و باحال بود.
نیلوفر   |2010-03-08 21:41:23
آها... اینو بگو ! من تا داستان رو برام تعریف
نکنی نمی گیرم قضیه رو ! می دونی که ؟!!

اصطلاح
"پشت مدرن" به شدت شک برانگیز بود !
شکلات فندقی     |2010-03-09 12:45:28
ممنونم که فراموشم نکردی دوست خوب قدیمی
همه
ی کتابایی که توصیه می کنی رو پیداش می کنم و
با علاقه می خونم
آقای زبان شناس     |2010-03-10 09:36:52
salam
manoon ke bazam pisham oomadid
rasti shoma kurd hastid?
ناشناس   |2010-03-13 01:01:26
میلاد یکی کودک روییدن گلی را ماند
خرس   |2010-03-17 02:07:33
تا باد چنین بادا
negarandeh     |2010-03-18 18:25:20
نیلوفر عزیزم سال نو پیشاپیش مبارک. امیدوارم
همیشه همین طور خوب و آگاهانه و تا بی نهایت
بنویسی. و پیروز باشی همیشه دوستم.
kalagh   |2010-03-22 00:18:18
zad rooze bahar gerami bad
کاوه   |2010-03-26 20:07:28
خسته نباشی عزیز جان. از تو غیر این هم انتظاری
نمیره. آفیربن. دستت درد نکنه.
famous blue...   |2010-03-27 23:55:22
به روزم
رضا     |2010-04-01 23:56:29
وبلاگها را تار عنکبوت گرفته اول عیدی یک خانه
تکانی لازم است یه حرف نو
مردي كه شكل يك غز   |2010-04-02 17:51:34
یه مرد امیدوار   |2010-04-10 08:09:01
نوشتن برای سال جدید شگون داره
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."