لینک سایت بزرگان ادبیات

آخرین نظرها

سرعت بارگزاری سایت...
 
کاربران سایت: 5 نفر مهمان
namesake

 

 

عصر بود و بحث بر سر "هم نام" جومپا لاهيري - بانوي نويسنده ي هندي – كه يك ماه پيش همزمان خونده بوديم ‚ نهايتا با يك هفته اختلاف زماني ‚ و زود تمومش كرده بوديم ‚ ظرف دو سه روز حداكثر . از اون دسته رمان هاييه كه چيزي درش هست كه مجاب ات مي كنه به يك نفس خوندن . چيزي كه شايد بشه اسمش رو "گيرايي" گذاشت .

و اين طور بود كه اين سوال مطرح شد كه "گيرايي – به مفهوم عام كلمه -  چقدر در موفقيت يك اثر ادبي موثره ؟"

به تفاوتي فكر مي كنم كه بين "هم نام" و "سكه سازان" (كتابي كه درست بعد از هم نام خوندم و دقيقا سه هفته درگيرش بودم) وجود داره . تفاوتي كه موجب مي شه در شرايط يكسان اولي رو بي وقفه و ظرف دو روز بخوني و براي دومي به چندين هفته وقت نياز داشته باشي . اما چندين هفته وقت نه صرفا براي خوندن / بلكه براي فكر كردن . چندين هفته وقت براي دقيق شدن در تك تك جملاتي كه نمي شه به سادگي از كنارشون گذشت .

گفتم شايد دليل زود به انتها رسيدن "هم نام" همين بوده ‚ همين كه موقع خوندن اش مجبور نبودي فكر كني ‚ مجبور نبودي بعد از هر چند صفحه كتاب رو ببندي و با خودت كلنجار بري ... پس يعني "هم نام" رمان سبكي بوده ؟ نه ! "هم نام" رمان خوب و سنگيني بود / اما علاوه بر اين دو "هم نام" يك صفت بارز ديگه هم داره كه اون رو از "سكه سازان" متمايز مي كنه : سادگي . و سادگي همون ويژگيه كه به يك اثر ادبي "گيرايي" مي بخشه .

اما حد و مرز اين گيرايي چقدر بايد باشه ؟ يقينا تا جايي كه به ابتذال كشيده نشه ‚ و "هم نام" مرزها رو به درستي حفظ كرده . ساده ست  ملموس و واقعيه ‚ مثل خود زندگي . روي موضوعي پافشاري نمي كنه ‚ از كنار وقايع رد مي شه و تمييز خوب و بد رو به خواننده وا مي گذاره . گاهي ناراحتت مي كنه ‚ گاهي خوشحال ‚ اما هيچ كدوم زياد طول نمي كشه . در مجموع روند تندي داره كه با يك نگاه گذرا هم قابل تشخيصه : از سال 1968 – پيش از تولد قهرمان داستان – تا سال 2000 در 360 صفحه خلاصه شده . (ياد "اوليس" جيمز جويس مي افتم كه هزاران صفحه به توصيف يك روز از زندگي استيون ددالوس مي گذره.) 

خلاصه اينكه براي تعريف "هم نام" اولين صفتي كه به ذهنم مي رسه همين "گيرايي"ه .

 

اما اينكه در بررسي يك اثر ادبي گيرايي چه جايگاهي داره و در قياس "تامل برانگيز بودن و گيرا نبودن" و "گيرا بودن و تامل برانگيز نبودن" مقام كدوم بالاتره سواليه كه هنوز در فكر پاسخش ام .

 

.................................................

.

براي اينكه يك و نيم ساعت از زندگي تون به هدر بره ‚ به تماشاي "تيغ زن" - آخرين شاهكار سينمايي آقاي داوود نژاد - بنشينيد !

.

 

 

نيلوفر

 

 

 

نظر ها
افزودن جدید جستجو
م،باران   |2008-06-22 18:15:52
اگه بحث علم و بذاریم کنار و سلیقه ایی برخورد
کنیم من رمانی و دوست دارم که ضربه فنیم کنه
بعضی نویسنده ها واقعن انرژیه آدمو می گیرن
انگار رفتی کوه نوردی.من خیلی وقته خودمو از
دیدن شاهکارها محروم کردم اینجوری راحت ترم.
نبینم بهتره. تابعد...
حسین ثاقب  - Congratulations     |2008-06-29 12:32:25
Dear Niloufar
Hi. I visited your website. It's a nice website and I suppose
it's good way of expressing oneself.
I wish you the best of luck in your life
and Career.
Yours,
Hos sein Sagheb
روناك     |2008-06-23 05:48:43
چرا؟ چي چقدر خوب؟؟؟؟
پاپیروس  - tabrik     |2008-06-23 09:10:58
سلام دوست عزیز
میلاد بانوی دو عالم را به
شما و دیگر دوستان تبریک می گویم . موفق باشید
و جاری
آزاده  - به سمت دوستی     |2008-06-29 12:32:39
سلام نیلوفر عزیز
ممنون که سر زدی
در مورد
سایتت باید بگم به نظرم عالیه
قالب ش که حرف
نداره
اما در مورد مطلبی که نوشتی باید بگم
کاملا موافقم! همنام یک رمان بسیار زیباو
گیراست که به قول تو تا مدتها ذهن رو دریگر می
کنه. علاوه بر تمام عواملی که برای گیرایی این
کتاب نامبردی من صداقت رو هم اضافه می کنم تا
شکل هندسی گیرایی تو کامل بشه
همانطو ر که می
دونی لاهیری با مجموعه داستان مترجم دردها
مشهور شد. خوندن این کتاب رو بهت توصیه می کنم
با ترجمه امیرمهدی حقیقت
از صمیم قلب آرزو می
کنم همنام رو هم با ترجمه ی حقیقت خونده باشی
نه کس...
عرفان     |2008-06-23 13:54:26
پس ادبیات انگلیسی بود که به وبلاگ من کشوندت..
زنده باد ادبیات انگلیسی... عادت دارم اگه
وبلاگ خوبی به چنگم رسید حداقل یه نگاه اجمالی
به آرشیوش بندازم بعد افاضات کامنتگونه رو
شروع کنم...باز هم اینجا خواهم اومد.. راستی
وبلاگت فید نداره؟
فرنوش     |2008-06-23 14:57:34
سلام عزیزم ... خونه نو مبارک ... سرخوش اززندگی
هستی ؟؟ منو یادت می آد ؟ من که دوباره پیدات
کردم .. کلی شادم ..
رضا بنده دستیار  - پاسخ     |2008-06-29 12:32:51
سلام ... @};-
نمیدو نستم چجوری پاسخ شما رو
بدم ، اگه جای نامناسبی انتخاب کردم
ببخشید...
د ستان "افسانه درخت و فرشته و
آدم کوچولوها" ; داستان من و دوستانم توی یه
گروه بود من هم از آدم کوچولو ها بودم هم فرشته
و هم درخت ولی هم خودم و هم دیگران هر سه رو نفی
میکردند!
ب هر حال از اینکه یه نفر داستانم
رو خونده و رفته به روز های ... خوشحال شدم.
lpln     |2008-06-24 09:58:58
تو چقدر تند کتاب میخونی
من کلی طول میکشه یه
کتاب رو تموم کنم.
راستی روزت مبارک.
لام
اضافی هم خاموش
lpln     |2008-06-24 10:26:00
تو چقدر تند کتاب میخونی
من کلی طول میکشه یه
کتاب رو تموم کنم.
راستی روزت مبارک.
لام
اضافی هم خاموش
mohammad  - salam     |2008-06-24 14:20:47
vaght arzeshe boodan darad va che chizi mohem tar az zendegi
pas lahazateman ra
ghadr bedanim

esmam ro too camenthaye ghabli eshtebah zadam mohammad
doroste
mohammad  - salam     |2008-06-24 14:21:17
vaght arzeshe boodan darad va che chizi mohem tar az zendegi
pas lahazateman ra
ghadr bedanim

esmam ro too camenthaye ghabli eshtebah zadam mohammad
doroste
farnoush     |2008-06-24 14:58:47
سلام قشنگ .. منم دلم برات تنگیده .. باید پیدا
می شدی دیگه .. چه طوری خانم ؟ روزت یه عالمه
مبارک ....
نگارنده   |2008-06-24 18:12:58
نقدت رو خيلي دوست داشتم...اون در كه علاقه
مند شدم كتاب رو بخونم
mani  - salam     |2008-06-24 18:28:49
salam
az in khe mohabat karden va nazar daden mam non
بنفشه رافع  - درود درود درود     |2008-06-24 22:22:33
نیلوفر جان بالاخره آدرس لینک شما رو عوض
کردم. امیدوارم حالت خوب باشه. شواهد نشون
میده تو هم مثل من بیزی هستی. ان شا لله که
خیره. آخرین کتابی که خوندم کوری بود شاهکار
ساراماگو. با خبر شدم جشنواره کن امسال با این
فیلم افتتاح شده ولی هنوز به اکران عمومی در
نیومده! خیلی کتاب تاثیر گذاری بود برای من.
فکر می کنم میزان گیرایی یک اثر تا حد زیادی به
خواننده ی اون اثر بر می گرده. تجربیات و
احساساتی که از سر گذرانده و اینکه تا چه حد
داستان کتاب و شخصیت هاش برایش ملموس باشند.
شهریار  - کابوس عریان     |2008-06-25 14:33:37
سلام نیلی عزیزم
مثل آنروزگار فاخر و متین می
نویسی.
از بابت تمام دست اندرکاران سینمای
ایران از شما عذر خواهی می کنم. امید وارم بار
آخرتان باشد که به تماشای فیلمهای داوود نژاد
می روید.
راست آپ کردم
لطفا همانطور که در
نوشته ام توضیح داده ام در نظر سنجی شرکت
کن.
نظرت برایم مهم است.
فرانک     |2008-06-29 12:31:35
سلام
بنظرم گیرایی بیشتر مربوط به طبیعت
انسانی ما داره، فرضا من نوعی می شه که از خیلی
از نوشته ها لذتی نبرم و یک زمانی هم هست که با
علایق و سلایق شخصیم مجذوب یه مکتوب بشم که از
نظر خیلی های دیگه اصلا جذابیی نداره.
شکلات فندقی     |2008-06-26 09:58:11
همه چیز بر می گردد به پنجاه و دو سال پیش

به
یکی از روزهای سرد ماه فوریه

همه چیز از آن
میهمانی شروع شد

سیلویا پلات ٢۴ ساله در
همین میهمانی بود که

برای نخستین بار تد
هیوز ٢۶ ساله را دید

هر دو شعر می گفتند و شعر
هایشان در مجله های ادبی چاپ می شد

اسم و
رسمی به هم زده بودند

و موقعی که در آن
میهمانی چشمهایشان به چشم هم افتاد

فکر
کردند که دوره ی تنهایی تمام شده و دوره ی
دیگری شروع شده که

اسمش خوبی و خوشی و خندیدن
و شادی و

همه ی این چیزهای دوست داشتنی
ست

این بود که روز ١۶ژوئن رسما عروسی کردند
تا زندگی شان از نو شرو...
شکلات فندقی   |2008-06-26 10:02:37
چند سالی که گذشت پایه های زندگی شروع کرد به
لرزیدن

ظا هرا همه چیز درست بود

ولی سیلویا
نمی توانست با این زندگی کنار بیاید

نمی
توانست بنویسد

ان گار چیزی جلوی نوشتنش را
می گرفت

و زمانی که دوباره با روان پزشکش (
راث بوت شر ) دیدار کرد

فهمید که ایراد کار
کجاست

تد هیوز قرار بود همدم تنهایی سیلویا
پلات باشد ولی نبود

جدال خانوادگی شروع
شد

و سیلویا که کمی قبل تر آینده اش را حدس
زده بود

روی نسخه ی نهایی ( حباب شیشه ) کار
کرد

داستا نی که نوشته بود زندگی خودش
بود

زندگی خود خودش

درست است که مجبور شده
بود اسم آدمها...
شکلات فندقی   |2008-06-26 10:04:37
ولی اگر یکی از دور و بری ها آن را ورق می
زد

می فهمید که این آدمها واقعی هستند

داس
تانش را به نام مستعار ( ویکتوریا لوکاس ) چاپ
کرد

تا رازش را خیلی هم عمومی نکند

تد هیوز
عملا کاری به سیلویا نداشت و او که در اوج
تنهایی بود

بهتری ن شعرهایی عمرش را
نوشت

شعره ایی که پریشانی خیال و آسودن
نبودن در آن به وضوح دیده می شود

و خوب معلوم
است که نوشته شده اند تا

خنکای مرهمی باشند
بر شعله ی زخمی
شکلات فندقی   |2008-06-26 10:06:14
سیلویا ظاهرا هیچ وقت شبیه آدم های کوچه و
بازار نبود

هیچ وقت بی خودی به چیزی نخندید
و

بی خودی به چیزی علاقه نشان نداد

بهتر ین
دوستش و بهترین مونس اش خودش بود

پس دفترچه ی
خاطراتی را که از سالهای دور داشت بیشتر از
قبل جدی گرفت

و همه ی چیزهایی را که به همسرش
نمی گفت در آن نوشت

با اینهمه سیلویا هم مثل
هر آدم دیگری از تنهایی خسته شد
شکلات فندقی   |2008-06-26 10:07:26
و در یکی از روزهای سرد ماه فوریه ی
١٩٣۶

موقع ی که بچه هایش در خواب بودند سری
به آنها زد و

روی میزی که کنار تخت خوابشان
بود شیر و بیسکوئیت گذاشت

که نکند بیدار
شوند و گرسنه باشند

از اتاق بیرون آمد و رفت
به آشپزخانه

شیر گاز را باز کرد و لحظه ای
بعد دیگر تنها نبود

بله ، ١١ فوریه ، روز آخر
سیلویا پلات بود

خودش قبل تر نوشته بود
:

مردن هنر است و من آن را به بهترین شکل
انجام می دهم
شکلات فندقی  - www.velkonboro.persianblog.ir   |2008-06-26 10:09:41
مواظب خودت باش نیلوفر عزیز
.
دلی شکسته و
جانی نهاده بر کف دست


بگو بیار ، که گویم بگیر ، هان ای دوست
بهزاد     |2008-06-27 12:08:13
سلام.خسته نباشید.ممن ن از حسن نظرتون لطف
کردین سر نظر دادین...
را تش جدای علاقه ،
وقتی برای خواندم رمان ها ندارم...مگر خیلی مثل
آخرین رمان مارکز در ایران جنجالی باشه که
بخوام بخونم اون هم یه روزه...
راس ی وبلاگ
خیلی زیبایی دارید...هم از لحاظ محتواو هم از
لحاظ قیافه.تبری می گم
سپاس
به زاد
بهزاد  - ممنون     |2008-06-27 12:09:25
سلام.خسته نباشید.
بهزاد  - ممنون     |2008-06-27 12:12:41
خوب ببخشید...هر دفعه که پیام می گذاشتم ثبت می
شد در حالی که به من خطا می داد...

ببخشید
نظردونی تون رو پر کردم
Mehnoush  - :)   |2008-06-27 13:18:50
salam azizam,vaghean webloge
khoshgeli barat 2rost kardan ... mesle khodet
Zibast va Romantic..
:-x
Mehnoush   |2008-06-27 13:21:50
سلام عزیزم..
واق عا وبلاگ خوشگلی برات درست
کردن
مثل خودت زیباست و رومانتیک ...
:-x
دومان   |2008-06-29 21:52:28
باید بخوانم و بعد بگویم ... فعلا درگیر
ساراماگو هستم !!!
یه مرد امیدوار     |2008-07-01 10:03:30
من روانی داستان رو دوست دارم. اما عاشق اینم
که دائم کتاب رو ببندم و بشینم با خودم فکر
کنم. مثل مزه مزه کردن یه غذای خوشمزه. این طول
دادن خیلی دلچسبه. البته من همیشه از اون
آدمایی بودم که گوشتای غذامو آخر می‌خورم
شاید این هم از اون عادت سرچشمه بگیره.
وحيد  - www.ablagh.persianblog.ir   |2008-07-04 11:44:33
سلام وو خوشحالم كه دوباره نوشته هاتو ميبينم
... موفق باشي ...
آزاده  - به روزم     |2008-07-06 12:57:07
سلام نیلوفر جان
با تاخیر به روزم
خوشحا ل می
شم سر بزنی
منتظر م
Armi  - Hi Niloo     |2008-07-08 15:28:44
Hi Howr u doing ?
R u Ok now ?
long time no see
keep in touch
I've had a
couple of hectic weeks
I cant write here in persian why?
so I am back after
lots of things to do
آرمی از راه دور   |2008-07-08 15:31:55
سلام و درود نیلوی عزیز ...الان می تونم بنویسم
ولی باید برم توی ادیتور ( ویرایشگر !) و
برگردم

امیدوارم خوب وخوش باشی و هنوز
مشفول

در تماس باش من خیلی گرفتار بودم منو
باید ببخشی
آرمی از راه دور     |2008-07-08 15:34:52
در ضمن باید بنویسم که یک اثر گیرایی اش در
همان سادگی و در مرحله دوم هنر ریالیته ( یابر
اساس نظر برخی دوستان سور ریالیته ) است
آرمی   |2008-07-08 15:39:25
یعنی هر قدر به واقعیت نزدیک تر باشد و قابل
قبول تر از لحاظ فهم و درک & راحت تر و ساده تر
یک خواننده با آن اثر کنار می آید
محمد  - بهانه     |2008-07-10 02:00:45
عالم صورت هزار نقشه!...نقش هایی از درک ذهنی
آدم ها از دنیا...و جدای از ذهنیت ها تنها یک
حقیقت مطلق. و همیشه عقل دست و پا میزنه که
تصورش نزدکترین به حقیقت باشه. زیبایی خوندن
رمان یه هر طور دیگه دیدن دنیا از نگاه دیگری
جالب و لذت بخشه، اگر در زاویه ی نگاهش چیزی
باشه که تا به حال ندیده باشی...
وحا ا دیگه
بین گیرایی به معنی ملموس بودن وشاید جذاب
بودن به خاطر بکر بودن اتفاقی که ازش تعریف می
شه و تامل برانگیز بودن به معنای تفاوت در
زاویه ی دید، چندان فرقی نیست.
شهريار     |2008-08-31 17:58:22
سلام نلي جان
كجايي دختر؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟
خست ه
شدم بسكه مطلب آخرت را 100 دفعه خوندم. لااقل
بيا آپ ما را بخوان.
منت رت
امیر     |2008-09-06 18:07:34
درووود

جای نوشته هات بد جور خالیه تو وبلاگ !
هر وقت می یایم به در بسته می خوریم !!
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."